آزمون شناخت نیازهای پنج‌گانه

نیازهای پنج‌گانه

ویلیام گِلسر در تئوری انتخاب می‌گوید: همه‌ی انسان‌ها ۵ نیاز اساسی دارند و هر رفتاری می‌کنند چه خوب و چه بد بر اساس این نیازهاست.

 

دانلود آزمون نیازهای اساسی

تئوری انتخاب چیست؟

در تئوری انتخاب ما میگویم آنچه از انسان سر میزند یک رفتار است. همه‌ی رفتارها معطوف به یک هدف هستند و هدف آن‌ها برآورده سازی نیازهای خود انسان است.

یعنی اگر این کتاب را می‌خوانیم، کلاس آموزشی یا مشاوره می‌رویم و یا ازدواج، رانندگی، راه رفتن، حتی پرخاش کردن همگی رفتارهایی، برای ارضای یک نیاز هستند.

 

نیازهای انسان‌ها چه هستند؟

انسان‌ها ۵ نیاز اساسی دارند

مثال‌هایی که برای این ۵ نیاز می‌زنم بیشتر در مورد زوجین است که همه بتوانیم با آن ارتباط برقرار نماییم. حتی اگر کسی مجرد باشد نیز، در اطرافیان خود این موارد را دیده است پس می‌تواند موضوع را کاملاً درک کند.

وگرنه شناخت نیازها در بین دوستان، همکاران و یا فرزندان نیز مشترک است. چراکه ما با انسان‌هایی در ارتباط هستیم که هرکدام نیازهایی دارند و اگر این نیازها را بشناسیم، می‌توانیم دلیل هر رفتار را متوجه شویم.

 

نیاز به بقا

این نیاز نیز همانند نیازهای دیگر در افرادی کم یا ممکن است زیاد باشد. نیازی که برای تأمین حفظ جان انسان است.

احتمالاً در شهربازی‌ها دیده‌اید که آقا دست خانم را می‌گیرد و می‌خواهد او را به‌زور سوار یک وسیله‌ی هیجان‌انگیز و ترسناک کند و خانم نیز به‌شدت مقاومت می‌کند.

در اینجا آقا نیاز به بقای پایین‌تری نسبت به خانم دارد. آقا اهل ریسک و هیجان و خانم بسیار محافظه‌کار است.

حالا ممکن است بگویید کدام بهتر است؟ اما اصلاً موضوع برتری نیست، فقط تفاوت در بین نیازهاست.

 

نیاز به آزادی

عده‌ای از افراد دوست دارند کاملاً آزاد باشند و نمی‌توانند در چهارچوب خاصی، زندگی کنند و نیازی هم نمی‌بینند که دائماً گذارش دهند؛ که کجا هستند و چه می‌کنند.

مثلاً آقا صبح که از خانه بیرون می‌رود و تا به اداره برسد چند مرتبه زنگ میزند.

بعد هریکی دو ساعت که تایم خالی پیدا می‌کند نیز زنگ می‌زند و گذارش می‌دهد که الآن من این کارها را انجام دادم. خانم کلافه می‌شود و مهم‌تر اینکه، از خانم نیز انتظار دارد برای هر کاری به او گزارش دهد که الآن خانه را تمیز کردم، الآن می‌خواهم به دکتر بروم، یا…(البته این به‌منظور آنالیز کردن نیست گاهی افرادی را دیده‌اید که دائماً همسر خود را چک می‌کنند، منظور این مورد نیست؛ چراکه این مورد یک اختلال روانی است که باید به روانشناس یا روان‌پزشک مراجعه نمایند) و خانم همین‌که می‌گوید من امروز می‌خواهم به دکتر بروم و ازآنجا هم یکسر به دوستم می‌زنم و کمی دیر به منزل می‌رسم، احساس می‌کند گزارش کاملی داده و اصلاً نیاز به گزارش لحظه‌ای نمی‌بیند.

چراکه آقا زمانی که گزارش می‌دهد، حس می‌کند خیال خانم راحت می‌شود و دیگر نگران نخواهد بود. چراکه نیازهای خانم را مثل نیازهای خود در نظر می‌گیرد و بعد از گزارش حس خوبی دارد.

لازم به ذکر: منظور از گزارش دادن این نیست که آقا بچه‌ننه باشد و نتواند بااقتدار رفتار کند. بلکه دوست دارد بیشتر صحبت کند و همسر خود را در جریان کارها قرار دهد.

در این مثال، نیاز به آزادی این خانم بالا و آقا بسیار پایین است که به تعارض می‌خورند.

در قسمت تعارض، این موضوع را کاملاً توضیح خواهم داد.

 

 

نیاز به قدرت و رشد

حتماً افرادی را دیده‌اید که در هر جا قرار می‌گیرند دوست دارند مدیریت کنند.

نمی‌توانند کارمند باشند چراکه حس می‌کنند، زیردست هستند و نمی‌توانند همچون کارمندی زمان مشخصی را در محل کار حضور یابند. می‌خواهند برای خودکار کنند و آزاد باشند، حتی ممکن است تایم بیشتری کار کنند اما چون برای خودکار می‌کنند حس بهتری دارند.

نکته: کارمندی یا هر کاری که برای کسی انجام می‌دهیم دلیل بر زیردست بودن نیست. چراکه حتی یک کارآفرین نیز محصولی تولید و این محصول را کسی خریداری می‌کند آیا ما باید بگوییم او زیردست مشتری است یا برای مشتری کار می‌کند؟

این طرز تفکر نه‌تنها هیچ کمکی به ما نمی‌کند بلکه باعث می‌شود کاری که انجام می‌دهیم با سختی و زجر همراه شود. به‌طوری‌که تنها به ساعتمان نگاه می‌کنیم که کار به اتمام برسد و هیچ لذتی از کار نمی‌بریم. درصورتی‌که انسان‌ها بیشتر اوقات زندگی را مشغول کسب درآمد هستند و باید از آن لذت ببرند.

زمانی که مدیریت کارخانه‌ی برادرم را به عهده داشتم این موارد را آنالیز می‌کردم. مثلاً زمانی که برادرم لوح تقدیر کارآفرین موفق سال را دریافت می‌کرد حس بسیار فوق‌العاده‌ای داشت و هر چه این کارخانه را توسعه می‌داد حس رضایتمندی بالاتری را از زندگی تجربه می‌کرد.

اما مثلاً مدیر بخش حسابداری این‌طور نبود، زمانی که گذارش می‌داد حس بهتری داشت یا مدیریت بخش کنترل کیفیت که در محل تولید حضور داشت از اینکه می‌توانست از افراد گزارش بگیرد حس خوبی داشت اما زمانی که می‌خواست گزارش دهد این‌طور نبود چون نیاز به آزادی او به خطر می‌افتاد.

اگر در آن بازه زمانی من این نیازها را فهمیده بودم، می‌توانستم مدیریت بهتری داشته باشم اما چون نمی‌دانستم، تعارضاتی با هر یک داشتم و گاهی با تندی با آن‌ها برخورد می‌کردم چون نیاز داشتم از هر بخش، گزارش کاملی داشته باشم.

 

نیاز به تفریح

حتماً این مورد را نیز دیده‌اید؛ آقا از سرکار خسته به خانه می‌رسد و خانم می‌گوید: «از صبح تو این خونه دلم پوسید، بریم بیرون» و آقا با گله و شکایت می‌گوید: «من از صبح دارم جون می‌کَنم، دیگه جون ندارم»

در این حالت، خانم نیاز به تفریح بالاتری به نسبت آقا دارد.

حالا برعکس این موارد هم ممکن است؛ که آقا هر شب دوست دارد تفریح کند و می‌گوید: «بریم به چرخی بزنیم» و خانم را کلافه می‌کند.

 

این داستان اهمیت تفریح را نشان می‌دهد:

دو نفر در جنگل مشغول اره کردن درخت‌ها بودند، یکی دائماً اره می‌کرد و دیگری بعد از بریدن هر درخت، استراحت می‌کرد.

سر ماه زمانی که می‌خواستند حقوق این دو نفر را بدهند، درخت‌های بریده‌شده توسط هر یک شمردند، بعد از اتمام به‌شدت متعجب شدند.

کسی که دائماً اره می‌کرد هزار درخت و کسی که استراحت بیشتری داشت ۳ هزار درخت بریده بود.

از او پرسیدند: «تو چطور ۳۰۰۰ درخت اره کردی تو که دائماً از زیر کار در میرفتی»

او گفت شما فکر می‌کردید من از زیر کار درمی‌روم. درصورتی‌که من اره‌ی خود را تیز می‌کردم و در این هنگام نیز مشغول استراحت کردن بودم، بنابراین با سرعت بیشتری درخت‌ها را اره می‌کردم.

تفریح کردن به معنای وقت تلف کردن نیست، بلکه تیز کردن اره است که در زندگی موانع و مشکلات را اره کنیم و پیش رویم.

دریکی از کلاس‌هایم به این داستان اشاره کردم و یکی از عزیزان گفت: مگر یک انسان می‌تواند ۳ هزار درخت را در یک ماه اره کند؟! (لطفاً در مثال‌ها گیر نکنیدJ)

 

نیاز به عشق و تعلق خاطر

این نیاز هم همچون نیازهای قبلی بسیار مهم است.

حتماً عده‌ای را دیده‌اید که محبت و عشق بیشتری نیاز دارند و خود نیز عشق و محبت بیشتری نثار افراد می‌کنند. افرادی نیز نیاز کمتری دارند و از بروز یا دریافت بیش‌ازحد آن حس کلافگی می‌کنند.

مثلاً آقا نیاز دارد خانم توجه بیشتری به او کند و خانم نیز حس می‌کند این توجه کافی است و بیش از این نیاز نیست.

لازم به ذکر: نیاز به عشق حتماً در ازدواج نیست و این نیاز را می‌توان از خانواده، دوستان نیز دریافت کرد.

اگر همه نیازها تأمین شود افراد احساس رضایتمندی بالاتری از زندگی خواهند داشت. حال اگر ما نیازهای خود را نشناسیم، نمی‌توانیم به نیازهای کسی پاسخ دهیم.

این نیازها توسط تستی قبل از ازدواج از خانم و آقا گرفته می‌شود تا بدانند نیازهای هرکدام به چه اندازه است و آیا طرفین می‌توانند نیاز یکدیگر را برآورده سازند یا خیر؛ و اگر نمی‌توانند، وارد یک رابطه نشوند؛ زیرا اگر اختلاف در بین این نیازها خیلی زیاد باشد، تعارضات به‌شدت زیاد خواهد شد.

 

حل اختلافات

۵ سوال طلایی در حل تعارض و اختلافات

وقتی از تعارض صحبت می‌شود احساس می‌کنیم فقط تعارض مخصوص زن و شوهر است اما ما انسان ها دائما با هم درتعارض هستیم.

با خانواده، همسر، فرزندان، جامعه و …

 

 

بیشتر تعارضات ما انسان ها به ویژه زوجین به این صورت است.

 

به این فیلم نگاه کنید

 

چرا به تعارض می خوریم؟

 

زمانی که بین خواسته و داشته ی ما هماهنگی وجود نداشته باشد رفتار می کنیم؛ اما دلیل تعارض این است که طرف مقابل ما نیز، خواسته و داشته ای دارد.

زمانی که بین این داشته و خواسته ی هر طرف اختلافی وجود داشته باشد به تعارض می خورند.

نکته: در زندگی دائماً همه باهم در تعارض اند چراکه نیازها و خواسته ها یکی نیستند.

نیاز ها و خواسته ها ریشه در باورها دارند.

زمانی که باورها یکی نباشد تعارض خواهیم داشت.
یا زمانی که ارزش های ما متفاوت باشد به تعارض می خوریم.

مثلاً برای همسر ما نظم یک ارزش و برای ما به موقع تحویل دادن پروژه ارزش است. ما باکمی بی نظمی کارها را سریع تر انجام می دهیم تا به موقع تحویل دهیم و همسرمان می گوید « یکم اتاقت رو مرتب نگه دار»

چون نیاز ها و خواسته های ما یکی نیست به تعارض می خوریم

یا فکر کنید کسی نیاز به امنیت بالایی دارد و کسی امنیت پایین تر.

مثلاً همکار ما اهل ریسک است و می گوید زندگی بدون ریسک اصلاً زندگی نیست و ممکن است برای ما ریسک کردن به شدت ترسناک و غیرمنطقی باشد.

مهم نیست که چه کسی چه ارزشی دارد یا نیازهای چه کسی مهم تر است. همه ی نیازها و ارزش ها قابل احترام هستند اما زمانی که این ها یکی نباشند به تعارضات جدی می خوریم.

زمانی که کودک بودیم نیز همین طور، برخی بازی ها برای کسانی به شدت مهم و جدی بود و برای بعضی جنبه ی سرگرمی داشت و آنجا هم به تعارضاتی برمی خوردیم. نمونه اش بازی فوتبال.

یا نیمکت های مدرسه: خط می کشیدیم که از این محدوده اینور تر نیا

 

دانستن تعارض چه کمکی می کند؟

 

تنها یک گروه هستند که تعارض ندارند و آن ها کسانی هستند که عمرشان را به شما داده اند، به ما این آگاهی را می دهد که تعارض کاملاً طبیعی است و همه ی افرادی که در قید حیات هستند به تعارض می خورند.

ما نمی توانیم با تعارض کاری کنیم چراکه تعارض اجتناب ناپذیر و طبیعی است اما این که ما چه واکنشی نشان دهیم انتخاب ماست.

مثلاً افرادی در زمان تعارض، جنگ ودعوا و افرادی نیز سکوت و کناره گیری را انتخاب می کنند.

آموزش مهارتهای ارتباطی

 

اگر تعارض حل نشود

 

یک زخم کوچک در دست شما ایجاد می شود.

هر بار که زخم می خواهد بهبود یابد دوباره با ناخن روی زخم را برمی دارید، دوباره شروع به خونریزی می کند و بجای بهبود یافتن، عفونت می کند که مجبور شوید آن را جراحی کنید.

چند سال پیش برای عیادت یکی از اقوام که براثر تصادف راهی بیمارستان شده بود، رفتم.

در زمان ملاقات فردی را از اتاق عمل به بخش انتقال دادند. دستش عفونت کرده و مجبور به جراحی شده بود.

از همراهان حال او را جویا و متوجه شدیم او می خواسته آکواریوم را تمیز کند که در هنگام شستشو دست خود را می برد.

اما چون بی اهمیت از کنار آن عبور می کند، عفونت به مرور بیشتر شده و می گفت شانس آورده است که دستش را قطع نکردند. چراکه عفونت مچ دست را فراگرفته بود.

یک زخم کوچک = یک جراحی بزرگ

اگر نتوانیم در زندگی تعارضاتمان را حل کنیم نیز می بینید یک تعارض کوچک باعث جدایی دو زوج از هم می شود. یا یک تعارض بین دو دوست قدیمی، روابط آن ها را خراب می کند.

یک تعارض کوچک = یک بحران بزرگ

 

امن سازی رابطه

 

درزمانی که قرار است روی رابطه کار شود نیز، باید تنش را به حداقل برسانیم. مثلاً درزمانی که می خواهیم تعارض را حل کنیم ممکن است تنش بدنی رخ دهد.
ممکن است زمانی که یک انتقاد به درست ترین شکل ممکن هم اجرا شود، بازهم چون پذیرش اشتباه توسط افراد کمی سخت است، تنش ایجاد شود.
به این صورت که اعصاب سمپاتیک وارد کار می شود و سیستم ایمنی را به کار می اندازد. فعال شدن این بخش یعنی خطری ما را تحدید می کند.

در این هنگام ضربان قلب بالا می رود، بدن منقبض و رگ ها تنگ می شود.

باید به سرعت این تنش را از طرف مقابل کم کنیم وگرنه ممکن است به شما پرخاش کند و دیگر حاضر نباشد گفتگو و تعامل کند. فکر کنید وسط جراحی، بیمار بهوش آمده و بخواهد اتاق را ترک نماید.
اوضاع کاملاً به هم می ریزد، شاید هم بدتر از قبل، چراکه جراحی تمام نشده و زخم باز است و خونریزی به شدت زیاد می شود. پس با روش های خلاقانه در هر موقعیت باید عمل کنیم.

مثلاً درزمانی که همسر ما دچار تنش شده است، می توانیم او را در آغوش بگیریم و فقط حس عشق را انتقال دهیم. «آغوش گرفتن نباید به رابطه جنسی مبدل شود».

فقط باید حس عشق را منتقل کند تا تنش کم شود و تعامل ادامه یابد.

در تنش بین دوست یا همکار: از او بخواهیم بنشیند و یک لیوان آب به او بدهیم تا تنش را کم کنیم.

 

فن بیان و سخنرانی

لحن و نحوه ی بیان

 

تنها ۱۰ درصد تعارضات به دلیل تفاوت ها و اختلاف نظرهاست.

مثلاً فکر کنید ما قصد داریم برای تفریح به سینما و همسر ما دوست دارد به کوه برویم. این اختلاف نظر فقط ۱۰ درصد تعارضات را شامل می شود.
اما ۹۰ درصد به لحن و نحوه ی بیان مربوط می شود.

حتماً افرادی را دیده اید که وقتی می خواهند دیگران را صدا کنند می گویند مهندس، دکتر، دانشمند.

این القاب بد نیستند اما وقتی کسی اشتباهی می کند ما با لحنی یعنی قصد تمسخر داریم و می خواهیم آن فرد را بی دست وپا جلوه دهیم می گوییم: «دانشمند اینو این طور درست نمی کنن »

یا می گوییم : «عزیزم بیا کنار کار تو نیست»

یا حتی با کلمات زیبا هم می توانیم دیگران را آزار دهیم.

مثل از ابزاری که دست ماست چطور استفاده می کنیم؟

دقیقاً مثل این است با تیغ می شود کسی را جراحی کرد و یا او را به قتل رساند.

انتخاب و ابزار در دست ماست.

 

اختلاف نظر های خود را چگونه مدیریت کنیم

پنج سؤال طلایی:

 

۱- آیا این رفتار من، حال رابطه را خوب می کند؟

پرسیدن این سؤالات نشان می دهد الآن دما در چه درجه ای است.
یعنی قبل از اینکه بخواهیم رفتاری داشته باشیم این سؤال را از خود بپرسیم.

۲ -آیا این حرف یا رفتار من باعث نمی شود این درجه بالا رود؟

یعنی بدانم اصلاً این تعامل و گفتگو، برای چیست و من به دنبال چه هستم.
گاهی رفتار ما برای این است که دلمان خنگ شود یا فقط میگوییم تا تخلیه شویم و دنبال نتیجه نیستیم و رفتاری می کنیم که رابطه به نقطه ی جوش نزدیک شود.

۳ الآن دقیقاً چه می کنم؟

گاهی در رابطه متوجه نیستیم که داریم سرزنش، تحقیر یا توهین می کنم؛ اما پرسیدن سؤال ما را به رفتار خودآگاه می کند.

۴ آیا رفتار من تأثیرگذار یا مؤثر است؟

آیا کمک می کند مسئله حل شود؟

مثلاً گاهی مشغول دعوا و بحث های بی نتیجه هستیم. سؤال می پرسیم؛ آیا این رفتار تأثیری در حل تعارض دارد یا اوضاع را بدتر می کند؟

۵ آیا رفتار من اخلاقی است؟

 

گاهی کارهایی را انجام می دهیم که اخلاقی نیست.
مثلاً به راحتی در خیابان آشغال می ریزیم یا بسیار بد رانندگی می کنیم.
گاهی کارهای غیراخلاقی را همه انجام می دهند. این دلیلی نیست که چون همه انجام می دهند پس اخلاقی است.

در رابطه هم این چنین است، گاهی حق طرف مقابل را ضایع می کنیم یا توهین می کنیم که اخلاقی نیست و اگر همه بخواهند این کار را انجام دهند دیگر هیچ رابطه ای باقی نخواهد ماند.

با پرسیدن این ۵ سؤال طلایی دمای رابطه را همیشه در حالت نرمال و گرم نگه می داریم.

تمرین:

می توانیم به یکی از تعارضاتی که درگذشته داشته ایم فکر کنیم و این سؤالات را از خود بپرسیم و ببینیم کجا دمابالا رفته و کجا نرمال بوده است.
این کار باعث می شود به کار خودآگاه تر شویم و تمرینی است برای اینکه آگاهانه وارد حل تعارض شویم و لحظه به لحظه دما را ثابت نگه داریم.

 

 

 

مهارت های ارتباطی

فرزندان می‌بینند، فرزندان تکرار می‌کنند

بسیاری از ما انسان ها دائما می‌خواهیم دیگران را تغییر دهیم. اما نمی‌دانیم ما خود باید تغییر کنیم.

زمانی که ما می‌خواهیم فرزند ما کار درست را انجام دهد او به رفتار ما نگاه می‌کند.

یادمان باشد فرزندان می‌بینند و تکرار می‌کنند. پس اگر ما تغییر کنیم فرزندان ما نیز از ما الگو می‌گیرند و کشور عالی خواهیم داشت.

به این فیلم توجه کنید.

توجه به خود بجای دیگران

بجای توجه به خود، دائماً توجه ما به دیگری است؛ یعنی اینکه نمی‌گوییم من چه کردم، چه واکنشی داشتم یا … . فقط میگوییم: «اون این کارو کرد یا اون عصبیم کرد»

برای نمونه زمانی که چنین کتابی را می‌خوانیم، میگوییم: «این کتاب رو اون باید میخوند» و دوست داریم کتاب را به او دهیم تا رفتارش را تغییر دهد. درصورتی‌که ما مسئول تغییر زندگی خودمان هستیم نه زندگی دیگران.

اگر طرز فکر ما این‌چنین باشد طرف مقابل از هرگونه آموزش متنفر می‌شود و دیگر حاضر نیست از هیچ‌گونه آموزش، جهت تغییر در زندگی استقبال کند و در این صورت کار شما مشکل‌تر می‌شود.

تغییر رفتار باید از جانب شما باشد. اگر شما بتوانید درست تعامل کنید، می‌توانید در دیگری نفوذ کنید.

آن موقع هر آموزشی نظیر این کتاب را به او بدهید، باکمال میل می‌پذیرد؛ زیرا انسان‌ها در مقابل فشار برای تغییر، مقاومت بیشتری برای تغییر نکردن از خود نشان می‌دهند.

اما زمانی که ببیند شما در این تغییر پیشگام شده‌اید، راغب می‌شوند که تغییر شمارا بپذیرند و حتی ممکن است از شما نیز راهنمایی بخواهند که این مورد، درصورتی‌که اجرای صحیح تمام تمرینات است.

 

بنابراین بجای تمرکز روی دیگران تنها تمرکز را روی خودمان بگذاریم.

مهارتهای ارتباطی

مسیرهای عصبی

برای یادگیری یک مهارت نیاز است تا آن‌قدر تمرین و تکرار نماییم تا به صورت عادت در ما نهادینه شود..

 

چطور یک مهارت را می‌آموزیم؟

فیلم آموزشی شماره‌ی ۱: ساختن مسیر عصبی

 

 

بدین‌صورت که مثلاً: ما مهارت رانندگی را این‌گونه می‌آموزیم که اگر ماشین نباشد اصلاً رانندگی معنا ندارد.

پس ما علاوه بر مهارت باید وسیله را نیز داشته باشیم.

 

بامهارت راه رفتن در یک کودک که تا عضلات محکم نشده، نمی‌تواند روی پای خود بایستد که با تکرار زیاد و تقویت عضلات این امر ممکن می‌شود.

 

عاملی که باعث می‌شود با تکرار، یک مهارت را به‌درستی و سادگی انجام دهیم در علم روانشناسی، مسیرهای عصبی میگویند.

مسیر عصبی، مسیری است که در مغز ما شکل می‌گیرد و باعث ایجاد یک رفتار و یا یک عادت می‌گردد.

که این عامل براثر تکرار زیاد اتفاق می‌افتد.

 

مغز ما هزاران سلول دارد که به هم متصل هستند. در یادگیری نیز این‌چنین است که یک سلول، بین سلول‌ها ساخته می‌شود.

بدین‌صورت که یک پالس الکتریکی از سلولی به سلول دیگر ارسال و ارتباط در مغز ایجاد می‌شود.

 

اما بین سلول‌ها یک‌فاصله وجود دارد که سیناپس نام دارد

و زمانی که تازه می‌خواهیم کار جدیدی را انجام دهیم این فاصله بسیار زیاد بوده و پریدن الکترون از یک سلول به سلول دیگر بسیار مشکل است؛

بنابراین وقتی یک کار چندین و چند بار تکرار می‌شود مغز سعی می‌کند این فاصله را کم کند و یا به عبارتی پلی بزند تا این رفت‌وآمد آسان‌تر شو دو انرژی کمتری را از مغز بگیرد.

 

(دقیقاً مانند زمانی که می‌خواهید از یک جوی بزرگ آب عبور کنید، هر بار مجبور هستید از آن بپرید؛ اما اگر کسی پلی روی این جوی بزند شما به‌آسانی رفت‌وآمد خواهید کرد.)

 

 فیلم آموزشی شماره‌ی ۲: دانش مساوی با درک نیست

 

عادت نداشتن به مطالعه

به یاد بیاوریم زمانی را که می‌خواستیم یک مهارت مثل «عادت به مطالعه» را در خود ایجاد کنیم،

چقدر برایمان سخت و دشوار بود که بعد از چند دقیقه مطالعه، کتاب را کنار می‌گذاشتیم، چون مغز ما انرژی زیادی می‌گرفت تا این الکترون‌ها را از سلولی به سلول دیگر پرت کند.

 

زمانی که به مدرسه می‌رفتم از کتاب متنفر بودم چون تنها زمانی کتاب را باز می‌کردم که فردای آن روز امتحان داشتم.

آن روزها سخت‌ترین روزهای زندگی من بود. غذایم چند برابر می‌شد و احساس می‌کردم هر چه می‌خوردم به‌سرعت هضم می‌شود

و گاهی احساس می‌کردم که گویی ۱۰۰ سال است نخوابیده‌ام و نیاز دارم یک هفته شب و روز بخوابم.

 

هر ۲۰ دقیقه از اتاق بیرون می‌آمدم و سراغ یخچال می‌رفتم تا چیزی بخورم. جالب این‌که گاهی چیزی در یخچال نبود

و همین ۲۰ دقیقه پیش به آن سرزده بودم، اما بازهم باز کردن یخچال حس خوبی به من می‌داد. (

به نظرم رابطه‌ای بین مغز انسان و یخچال وجود دارد که در آینده شاید دانشمندان آن را کشف نمایند)

 

یادگیری

مقاومت ذهنی

مواردی که اشاره شد مقاومت مغز، برای کم کردن انرژی را نشان می‌دهد.

مغز ما زمانی که انرژی زیاد مصرف می‌شود احساس می‌کند بقای ما به خطر افتاده است و برای حفظ جان ما سعی می‌کند جلوی اتلاف انرژی را بگیرد.

 

بدین‌صورت که در ما احساس خواب‌آلودگی، ضعف، خستگی، بی‌قراری، کلافه‌ای ایجاد می‌کند،

دائماً حواس ما را پرت می‌کند و همه‌چیز را جذاب‌تر نشان می‌دهد مثل دیدن فیلم. یا نیاز به تفریح ما را زیاد می‌کند

و درمجموع همه کار می‌کند تا ما درس نخوانیم. بنابراین مراقب مقاومت‌های مغزی باشید.

 

اقدامک: چند مورد از مقاوت های ذهن خود را که باعث میشوند کاری را ناتمام رها کنید یادداشت نمایید.

شاید شما نیز جزو کسانی باشید که هنوز هم به مطالعه عادت نکرده‌اید و احتمالاً این مقاله را نیز تمام نخواهید کرد؛ اما نگران نباشید، کمی تحمل‌کنید

و تا آخر این مقاله با ما همراه باشید تا با راهکارهایی که در ادامه خواهم گفت، بتوانید با بهره‌گیری کامل،یک کتاب را به پایان برسانید.

 

و یا مهارت رانندگی، که همیشه در آغاز یادگیری، همه‌چیز برایمان سخت و دشوار است اما پس از مدتی آسان می‌شود.

 

زمانی که ۱۸ سال داشتم برای گرفتن گواهینامه‌ی رانندگی اقدام و در یک آموزشگاه رانندگی ثبت‌نام کردم و بعد از آموزش تئوری و امتحان آیین‌نامه وارد مرحله‌ی عملی شدم.

بعد از ۱۰ جلسه آموزش با ماشین، امتحان عملی نیز شروع شد و من در اولین امتحان رد شدم و مجبور بودم دوباره آموزش ببینم.

 

اما معتقد بودم مربی من خوب نبود که من نتوانستم در امتحان قبول شوم.

بنابراین با مربی دیگری مشغول آموزش شدم و امتحان که شروع شد بازهم رد شدم (هر دو بار هم به خاطر پارک دوبل بود) آنجا فهمیدم مربی مهم، ولی مهم‌تر از آن، تمرین و تکرار زیاد است

و این بار با همان مربی دوم، چند جلسه فقط روی پارک دوبل کارکردم و این بار خوشبختانه قبول شدم.

 

در اویل رانندگی هر نیم ساعت یک‌بار از ماشین پیاده می‌شدم و احساس می‌کردم از کَتُ‌وکُول افتاده‌ام؛

اما بعد از چندین ماه مسیرهای عصبی رانندگی در مغز من ساخته شدند و کار برای من به‌صورت عادت تبدیل و رانندگی نیز آسان‌تر شد.

 

اما در ماه‌های اول باید هم‌زمان به تنظیم سرعت (مثلاً ۷۰ کیلومتر در ساعت)، دور موتور و تنظیم آن در هنگام تعویض دنده،

مراقب بودن به جلو، عقب و بغل‌ها و از همه مهم‌تر تعویض آهنگJ،دقت زیادی می‌کردم.

 

یادگیری هر چیزی مثل ورزش، مطالعه، کامپیوتر و بسیاری از کارها که نیاز به یادگیری دارند در ابتدا سخت، اما بعد از مدتی به‌مرور آسان‌تر می‌شوند.

 

بنابراین مغز ما برای هر کاری که زیاد تکرار شود یک مسیر عصبی می‌سازد حال این کار ممکن است کار درست یا نادرستی باشد. مثل بددهنی، پرخاش کردن در تعارض‌ها.

 

عده‌ی زیادی را دیده‌ایم که بعد از یادگیری میگویند: «این کلاس یا این آموزش بدرد نخورد و تونستم بکار بگیرمش».

اما خوشحالم که الآن شما این موضوع را می‌دانید و در هرجایی که آموزش ببینید

انتظار معجزه نخواهید داشت و میدانید که باید برای هر آموزش و یادگیری هر مهارت، مسیر عصبی آن کار را شکل دهید.

 

مهارتهای ارتباطی

تعریف ما از یادگیری

ما یک تعریف برای یادگیری داریم و میگوییم: یادگیری انجام کار درست در زمان درست است.

پس حالا متوجه می‌شویم خیلی از کارها را یاد نگرفته‌ایم، بلکه فکر می‌کردیم یاد گرفته‌ایم.